نه برای تو پدر خوبی بودم نه برای او...اصلن به درک که شما برای من مرده اید...اصلن به جهنم که من برای شما....
همه ی شبهای زندگیم را سیاه کردید بس نبود؟؟!! شما را به خدا امشب ـ همین یک شب ـ تنهایم بگذارید و فکرهایتان را بردارید و از سرم بیرون بروید..
تمام عمرم به فکر این بودم که نه برای تو پدر خوبی بودم نه برای او....
برای خاطر خدا راحتم بگذارید و بروید از سرم بیرون....من نه از شما خاطره می خواهم و نه برای شما خاطره میشوم...من فقط یاد گرفته ام زندگی لعنتی ام را بکنم...
تو را به روح خودت قسم امشب که آخرین شب با تو بودنم است رهایم کن...
چرا فراموش کردم به تو بگویم که اگر تو نبودی او بود..اویی که مرا فقط به خاطر تو تنها گذاشت...
اصلن او برای من مرده است...مثل تو درست مثل تو اما او خودش خودش را کشت و تو را من...
شما خوب بودید این را امروز میفهمم که هیچ کدامتان را ندارم.هیچ کداممان هیچ کداممان را نداریم...
امشب آخرین شب زندگی ام است ... آخرین شب زنده بودنم... آخرین شب پدر بودنم...آخرین شب فکر کردنم ....آخرین شب....
این کاغذ انقدر کوچک است که من جز اینکه بگویم تو را من کشتم هیچ چیز دیگری نمیتوانم در آن بنویسم....اما این را هم باید بگویم که او را من نکشتم...به روح تو قسم او خودش خودش را کشت و حالا از من می خواهد بمیرم ـ چون تو را کشتم ـ
و این ها مرا میکشند چون او خواسته که مرا بکشند ـ او خواسته که قاتل پسرش را....
اگر همه چیز به دست او بود حتی این نامه را هم پاره میکرد...نامه ای که قرار بود وصیت نامه ام باشد اما نشد....
کاش قبل از اینکه بمیری میفهمیدی که دوستت دارم و کاش قبل از اینکه بمیرم او بفهمد که ....
اصلن من چرا برای تو پدر شدم؟؟؟ و چرا او باری من....؟؟؟؟!!!
یک لحظه بود عاشقی بین نگاهمان
یک لحظه اوج مان و بعد سقوطمان
ممممممممثل پریدن سیب سرخ از درخت
افتادن وجود ما از آسمانمان
یک لحظه تو به من و من به تو...نگاه
اول تو عاشقم شدی یا...؟؟!!!کداممان؟؟!!
آن جاذبه که میکشد ما را به سوی هم
آن G (جی) ََُُُ برابر خدا آن بی امانمان
آن سیب اگر فتاد توبه کرد به درگاه حق
حالا کدام توبه شود مستحقمان
یک لحظه بود عاشقی بین نگاهمان
یک لحظه ... بومب.... و بعد ..... انفجارمان
من هرگز نفهمیدم این کابوس لطف الهی بود ، یا فعلی برای عذاب من...
و نمیدانم کجای قصه ام اشتباه بود که همه صدایشان درآمد و درست وسط این صداهای پوچ ؛ صدای تو....
این جا صدا از همه چیز آزاردهنده تر است.
من سرم درد می کند و صدا دارد سرم را مثل آبنبات چوبی می مکد وفکر میکند که مغزم ادامس شیرین انتهای ابنباتش است...
تو اینجایی...در سلول انفرادی کناری ام... از همان روز که زندانی ات کردند تنها شدی.درست مثل ما؛ تنها ...
چقدر زود فراموشت کردیم و چه زود اسیرشان شدی....
اینجا همه فکر میکنند که هستند و هیچ کدامشان نمی دانند که نیستند ، چون تو نمی خواهی که باشند...
دلم برایت تنگ شده...دلم برای خودت،عشق ورزیدنت ، صدایت...
چرا صدایم نمیزنی؟؟؟ تنهایی دارد صدایت را از یادم میبرد و تو اصلأ به تنهایی من فکر هم نمی کنی...
نمی دانم جرا به تنهایی ات شک نمیکنم و نمی دانم چرا به بودنت...
اگر باز هم نبینمت به خدایی ات...
به خدایی ات قسم دلم برای دیدنت لک زده.دلم برای تمام روزهای باهم بودنمان تنگ شده و فکر میکنم اگر باز هم نبینمت فراموشت می کنم.مثل تمام آنهایی که در سلول انفرادی کناری ات نیستند و لذت دنیایشان را می برند و حتی به تو فکر هم....
چرا به هیچ چیز اعتراض نمیکنی؟؟؟چرا فریاد نمیزنی؟؟؟ چرا سنگشان نمیکنی؟؟؟
فریاد بزن ...به خودت قسم، نه غرورت میشکند نه قلب ما...
نمی دانم چرا فرار نمیکنی و نمیروی و خودت را در سلول انفرادی کسی نمی اندازی که یکتایی ات را بفهمد...
اینها میخواهند تو را...
قبل از اینکه پشیمان شوند برو....
فرار کن . شاید جایی، کسی، در سلول کناری ات تو را پرستید و بجای فریاد زدن و التماس کردن و خسته شدن و خسته کردنت سجودت کرد...
به خاطر آبروی خدا ؛ قبل از اینکه پشیمان شوند، فرار کن...
چشم هایت را ببند که بی چشم و رویی شان را نبینی ....
چه قدر صدای آدم ها آزار دهنده است .... صدای گلوله آزاردهنده تر...
این جا هیچ کس از نبودنت ناراحت نیست و هیچکس گریه نمیکند و هیچکس حتی نبودنت را حس نمیکند.
دیگر صورتت دارد فراموشمان می شود....
من هنوز هم همین جا هستم. در سلول انفرادی کناری ات...سکوت دارد خفه ام میکند...احترام بودنت را که نگه نداشتیم،به احترام نبودنت سکوت کرده ایم....
اینها هنوز پشیمان نشده اند....تو را نمی دانم!
اخه تو چی فکر کردی؟؟؟
اصلا چی شد که....؟؟
یعنی این دنیا و ادماش ارزش این کارتو داشتن؟؟؟
یعنی تو واقعا به خاطر ما ...؟؟؟
من که هرچی فکر میکنم نمیفهمم چطور یه ادم میتونه انقدر خوب باشه...
و...
نمیفهمم...
....چی فکر کردی که به دنیا اومدی؟؟؟؟
تا حالا شده خیلی از زندگی تون لذت ببرید؟؟؟تا حالا شده فکر کنید خوشبخت ترین ادم دنیا هستید؟؟؟؟تا حالا شده ته دلتون قنج بره و...... وااااای...نمیدونم چی باید بگم.....اخه هر سال من میشم خوشبخت ترین ادم دنیا....من.وای.وای وای.کاش خدا کنارم بود تا یه ماچ گنده ازش می کردم....من خی لی خوشحالم...از همه تون ممنون بهترین های من....![]()
انقدر بچه بودیم که با یه زلزله کلی ترسیدیم.بهت که نگاه کردم دیدم ترس جای عشق تو نگات رو گرفته.گفتی بسُه،گفتم چی؟؟؟ گفتی عشق بازیمون...بسٌه! گفتم نمی خوام از پیشم بری یکم دیگه بمون؛من به خاطر تو... بی تفاوت نگام کردی،گفتی زلزله اومده می خوای آبروی جفتمون..
دوباره اتاق لرزید.. نفهمیدم از ترس سرخ شدی یا...
رفتی طرف جا لباسی.دنبالت دوویدم : آخه کدوم آبرو؟؟؟!! اگه
بری که...گفتی هرچی بشه باید پاش وایسی،خودت خواسته بودی...
ترس تو چشات جاشو داده بود به شیطنت....به چشات زل زدم شاید از اون عشق چیزی پیدا کنم اما روت رو برگردوندی و عشقی که تو چشام پرپر شد و ندیدی. لباست رو تن کردی .گفتم انگار زلزله تموم شده...یه کم بیشتر بمون؛می خوام باهات حرف بزنم. بی تفاوت رفتی طرف در؛ گفتم خواهش میکنم. به خاطر....خندیدی : کدوم خاطر؛به خاطر هوس پیشت بودم که....
در رو بستی و بازم خندیدی ایندفعه به بچه گی من. منی که با یه زلزله اینهمه بزرگ شدم ؛ با یه زلزله مادر شدم ؛ مادر بچه ای که تو زلزله ی 8/4 ریشتری پدرش رو از دست داد!!!
هر روز صبح با امید دیدن تو شروع میکنم و اخر شب به عشق دیدن تو....
لذت عشق به زندگی م معنا داده ...به زندگی یی که نه تویی توش مونده نه منی!!!! وعشقی که فقط ازش انتظار رو یاد گرفتم... دیگه انتظار هم شده مثل بقیه عادت ها...درست مثل نخوردن و نخوابیدن و ...از همه مهم تر نبودن...
عادت کردم که نباشم ؛ با اینکه هستم و از بودنم لذت می برم . دلم میخواد فکر کنم...اما فکر به چی ؟؟؟!!!چی انقدر ارزش داره که من ساعت ها وقتم رو صرفش کنم؟؟!! ساعت هایی که می تونم به بطالت بگذرونم..
گاهی دلم واسه زنده بودن تنگ میشه...چند لحظه نفس میکشم تا طعم بودن رو حس کنم...دلم می خواد بدونم آدم ها واسه چی زنده ان؟! به چی دل خوش کردن؟!!به جبر دیوونه کننده ی زندگیشون یا...؟؟؟!!! چی باعث می شه انقدر زحمت بکشن؟؟! زحمت بودن .. موندن .. زحمتِ ... زندگی کردن!!!
ساعت که زنگ می زنه می فهمم وقتشه ! وقت عشق ورزیدن... پا میشم و دیگه نه به خودم فکر میکنم نه به آدم های مرده ي اطرافم...تو می شی تمام فکرم ... تو ... تویی که نه هستی نه می ذاری من باشم! هر چی بیشتر بهت فکر می کنم بیشتر عاشقت میشم! دیگه انقدر دوست دارم و عاشق شدم که واسه ام یه بت شدی!..بتی که با اون آدمی که میشناسم خیلی فرق داره...انقدر فرق داره که گاهی تو رو نمیشناسم و با آدم های دیگه اشتبات میگیرم...
ساعت دوباره زنگ میزنه... چه قدر زود این ساعت ها می گذره...5 دقیقه وقت استراحت! استراحت واسه چی؟؟؟ مگه من خسته شدم؟؟!! می تونم تو این مدت بخوابم! بخورم ! بنوشم! نفس بکشم!
دلم هیچ کدوم این کارا رو نمی خواد. واسه اینکه از وقتم لذت ببرم به تو فکر میکنم...به عشقی که اگه بودی نابودش می کردی! به اینکه اگه بودی بهم می خندیدی ! شایدم مثل همیشه کتکم می زدی و داد وفریاد می کردی که چرا عوض رسیدن به خونه زندگیت دارم بهت عشق می ورزم!!! اگه بودی حتما حوصله ات رو سر می بردم! حوصله ی منم سر می رفت ؛ کتک خوردن ازت دیگه واسم تکراری شده بود!
چه خوب که نیستی . که عشقم تکراری نمیشه...چه خوب که می تونم ساعت ها بشینم و بدون فکر کردن به باید ها و نباید ها به عشق فکر کنم...ساعت دوباره زنگ می زنه؛ 24 ساعته بعدی رو باید یه سره به تو فکر کنم... حس می کنم امروز خیلی واست کم گذاشتم، امروز خیلی کم به تو فکر کردم؛ ساعت رو بر می دارم و تمام زنگاش رو خاموش می کنم.دیگه دلم نمی خواد ساعت استراحتی داشته باشم...فکر کردن به تو هیچ وقت خسته ام نمی کنه! این بار انقدر بهت فکر می کنم تا بر گردی؛ نکنه واست کم باشه و نیای ؟؟؟ نکنه بیای و بری؟! نکنه بیای و با قبلت فرق داشته باشی ...
یاد کتک هایی می افتم که ازت خوردم...لذتش رو الان که نیستی حس می کنم؛ ولی بازم ازشون بدم میاد.آخه اونا من رواز تو دور می کردن...هر بار که کتک می خوردم تا چند روز نمی تونستم از جام پا شم...الهی واسه ات بمیرم،مجبور بودی شبا نیای خونه و پیش زنای دیگه ات بمونی...الهی فدات شم که وقتی ام که بر میگشتی از اینکه ناهار نداریم گله نمی کردی...دلم واسه همه چیزت تنگ شده....
ظرفای توی قفسه چند وقت یه بار تکون می خورن و دلشون می خواد بشکنن ؛ دلشون می خواد نباشن اما تو باشی....
یادته میگفتی حق نداری بدون اجازه من نفس بکشی من که به حرفت گوش کردم پس چرا بر نمی گردی؟؟؟
دلم می خواد کنارم باشی،نمی خوام باشم و تو نباشی،زندگی کنم و تو توش نباشی، عشق بورزم ولی تو باهام نباشی....اصلا نمی خوام باشم وقتی تو نیستی!!
ساعت دوباره زنگ می زنه ! ولی من که تمام زنگاش رو خاموش کرده بودم!!! دلم می خواد پاشم و خونه رو جمع کنم تا وقتی بر می گردی همه جا مرتب باشه.دوباره صدای زنگ...نمی تونم از جام پاشم..ساعت زنگ می زنه.... ــ نکنه صدای زنگ در ...!!! ــ
صدات رو از دور میشنوم...نه ... این امکان نداره...مگه میشه بر گشته باشی؟؟؟ تو گفته بودی ازم متنفری... یعنی نظرت عوض شده؟؟؟ یعنی راس راستی دل به دل راه داره؟؟!!!
بهم نزدیک میشی، نگام می کنی.
تو سیاه میشی،خونه سیاه میشه؛ دنیا سیاه میشه...
در آ غوشم می گیری...می گی نفس بکش..اما مگه نمی دونی از وقتی رفتی نفس کشیدن یادم رفته...دلم می خواد چشام رو باز کنم و نگات کنم..دلم واسه ات یه ذره شده!!! بغلم می کنی فشار دستات رو احساس میکنم...دلم واسه ات تنگ شده..واسه تو... واسه بودن...موندن ... زندگی کردن....
دلم می خواد زنده بمونم ...دلم می خواد داد بزنم بگم چقدر دوست دارم... دلم می خواد نفس...
وقتی حرف از رفتن می زدی بهت می خندیدم.آخه بچه که بودیم هیچ وقت تهدیدات رو عملی نمی کردی....
اصلا به من چه که تو انقدر زود عوض شدی .اصلا به تو چه که من انقدر زود عوضی.......
کاش قبل از رفتنت یه بار نگام می کردی.
چی شد که اون شب زیر بارون زدم زیر گریه؟؟؟مگه چشات چی داره که من اینطوری....!
کاش اون شب از عشق حرف نزده بودی...کاش نگفته بودم به درک...کاش هر دومون بریم به درک...
وقتی بهت گفتم برو خندیدی و تو چشام خیره شدی...تو با اون چشای مهربونت....هیچ وقت نفهمیدی من دیوونه وار عاشق چشماتم.
الان کلی ساعت از رفتنت میگذره و من اومدم تا بگم دلم...
هیچ وقت باورت نشد عاشقتم..حق داشتی،هیچ وقت بهت نگفتم که.....
شاید واقعا کلمات لیاقت این عشقو نداشت،شایدم تو لیاقته....
از صبح تا حالا دلم گرفته..توام که تو ذهنم یه قل دو قل بازی میکنی...اخه لعنتی اینم شد بازی.حداقل از این به بعد کلاغ پر بازی کن؛هم هیجانش بیشتره هم این تلنگرا ذهنمو داغون نمیکنن....
کاش میشد از این به بعد بری تو ذهن و قلب یه آدم دیگه....
اصلا این مکان تا اطلاع ثانوی مهمان نمی پذیرد.....!!!!
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
اب پاشم و بدید تا دریا را ابیاری کنم....
چراغ قوه ام کجاست؟میخواهم بازم خورشید را ببینم....
مداد ابی عزیزم !! ـ وای ازسیاه-سفیدیه اسمان....
....گلها به ابرنگم احتیاج دارن....
تو جنگل یه برگ سبز مونده
اون هم تحفه درویش....
بزرگترین،دیوانه کننده ترین و مطلوب ترین دردها:
درد عشق......
زندگی میکرد و در تب توانسوز این درد....
میسوخت و می تپید،در بستر اشکها....
بخاطر درد بزرگی که داشت....
.....و یکوقت که تصور میکردند،بخواب رفته است،
او دیگر در تب شعله ها،خاکستر شده بود....
او دیگر از آن خواب بیدار نشد.....
مرده بود...
بخاطر درد بزرگی که داشت....
"کارو"
تازگی ها واسه مداد رنگی هام هوو پیدا شده.....
من عاشق شدم ، عاشق آبرنگم....
بخیر یادش ان روزها
سر بر اسمان می بردیم
و از خدایی که هرگز نفهمیدیمش
سخن میگفتیم
این اسمان عجیب دلش گرفته
و به وسعت خویشتن هایش تنهاست
سالها میگذرد
از اسمان، اسمانی که......
و تو
چرا مثل اسمان عوض نشدی؟
_ومثل ما عوضی...؟_
دلم برای زمینمان گرفته،
تاب تحملمان را ندارد
و نمیتواند همچون اسمان بگرید.....
نمیشود به دیارمان بیایی؟
به دیاری که ما و ارزوهایمان در گودال بی مهریش خفته ایم...
برخیزی
و زلالیت را با خویشتنت بیاوری؟
دیار ما هنوز به بی مهری هایمان عادت نکرده
بیا و عشقهایت را با خود بیاور....
ساقی
کاش می دیدم چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!
من،در ان لحظه، که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در اتش سبز!
نور پنهنی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را میبینم!
بیش از این سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!
فریدونم، تولدت مبارک........![]()
من برای ورزیدن عشقی دارم که.....
من برای تپیدن قلبی دارم که.....
من برای بودن دوستی دارم که.....
من برای گفتن حرفی دارم که.....
من برای پرستیدن معبودی دارم که.....
من برای خواستن تویی دارم که...............
هوای تو سنگین بوده غزل بنا کرده
سطر های عریانش،میزبان خودکارم
و شعر هم دلم را برای کمک صدا کرده
سرم تهی شده از فکر،امدنت اما
میان دفتر شعر غوغا به پا کرده
خدای امیدهایمان امده ، میگوید
تمام صبح وشب برایمان دعا کرده
امید ریشه کرده در شعرم،دلم به سینه میکوبد
قلم غنچه شعر مرا دوباره وا کرده
امید دارم من،که باز گردی تو
به خاطر دفتر شعرم که هوای تو را کرده.....
پای لرزش هم نشسته ام خربزه نخورده......
برای فراموش کردن عشقت خودم رو با آدم های دیگه سرگرم کردم....حالا با اینهمه عشق چیکار کنم؟؟؟
دیوونه حتی اگه دیوار هم باشی باز عاشقتم!![]()
دنیای من شبیه شده به دنیای سگها
میخندم و شاید گاهی هم گریه...
اما
در انتها بی تفاوتم به بودن.
در خیابانها پرسه میزنم
صبح تا شب
وجه اشتراک من با سگها هم همین است
انقدر پرسه میزنیم
تا فراموش کنیم
زندگی سگی مان را....
نسبت به زندگی م بی تفاوتم
دوست ندارم بهش فکر کنم
اگه فکر کنم خندم میگیره
اگه بخندم میگن دیوونس
دیوونه ها نسبت به همه چیز بی تفاوتن
به خاطر همینه که من نسبت به زندگی م بی تفاوتم
دلم میخواد از پنجره سرم را بیرون ببرم و فریاد بزنم....
دلم میخواد پنجره را محکم ببندم و فحش بدهم...
دلم میخواد شیشه پنجره را بشکنم....
دلم میخواد یک پنجره داشته باشم....
گدایی از عشق بهتره چون حداقل تهش یه چیزی کاسبی....
عادت کردم که نگم.....
خوب خودت باید بفهمی.....
مگه یه آدم چندتا روز مهم تو زندگیش داره...؟
روز به این مهمی رو که....
حتما باید بگم تا راضی شی...
اَه...
اخه لطفش به نگفتنشه.....
یعنی منم مثل بقیه فقط یه جمله بگم و....
.........................
میدونم قرار نیست با بقیه فرق داشته باشم برات.....
پس...
میگم....
مثل بقیه:
"بهترینم تولدت بارک..."
امشب می خوام بعد از اینهمه مقدمه چینی از عشق بگم یا به قول بزرگترهای شهرمون برم سر اصل مطلب...اما حیف،حیف که واسه این حرفا خیلی دیر شده...خیلی...
چه قدر عوض شدم ، عوضی نه - خدا رو شکر - فقط عوض شدم...من نه اون منم که همیشه تنها شعارش عشق بود .من اون منی نیستم که میگفت زمان مهم نیست مهم عشقه...عشق....مهم نیست که من کی ام مهم اینه که اون نیستم. و سعی میکنم اینی که الانم هم نباشم...سعی میکنم بنویسم، واژه رو رام کنم و صفحه رو تسخیر...میخوام این نباشم میخوام بعد اینهمه سال از.....از....از....میخوام بگم که چقدر...میخوام بگم اینهمه سال تو دلم....
ـ واژه مکث نکن بگو بذار بفهمه تو این مدت....بگو،چرا مکث میکنی؟بگو وقتی نگاش می کردم....آخه تا کی باید نفهمه...احمق نگی میره...برنمیگرده ها...آخه لامصب بگو بذار خالی شم....بگو حرفامو تا خدا هم بفهمه چه اشتباهی کرده ....بفهمه یه چیزایی هست که از باده مست تر می کنه.... بگو بذار بفهمه که چقدر فراموش کاره.....اون فراموش کرده اسم تو رو تو لیست ممنوعاش بذاره....میفهمی...خدا هم......واژه بگو چه چیز بزرگی تو دل کوچیکم جا دادم....راز نبوده اما فاشش نکردم ...بگو بذار......نذار بره....
میدونم حق داری غرور تو رو منم دارم...می دونم میترسی عوض شی...می ترسی...حق داری اینهمه سال به جای عزیزم عزیزم کردن.....حق داشتی....واژه نگو ....به درک... بذار بره بمونه که چی؟؟؟بذار فکر کنه برام مهم نیست...چی از من کم میشه؟؟؟بذار فکر کنه کنار هم بودنمون سوء تفاهمه...بذار فکر کنه تموم اون نامه ها اشتباه به دستش میرسیده....واژه بگو بره......گم شه.....بره به......درک....واژه ازش خداحافظی نکن...بگو.....نه سکوت کن....هیچی نگو حتی از عشق هم نگو...بذار با خیال راحت بره...به.....به.....به......د....ر....ک.....
و عشق هم انگار هنجار گشته مثل خودت
سگ کنار خانه یمان هارگشته مثل خودت
همیشه ارزو می کردم که بازگردی تو
دلم چه زود خنده دار گشته مثل خودت
و من همیشه رهرو راه دلم بودم و حال
کجایی ببینی دلم سوارگشته مثل خودت ــ
و اسب وحشی زیر پای او اکنون
همیشه و همه جا بیقرار گشته مثل خودت
چه روزگار غریبی است! عاشقی مرده
و یاد و خاطره اش شعار گشته مثل خودت
اگر چه گلستان دلم سرای تو بود اما
بیا و ببین ، همه خار گشته مثل خودت
نمی خواهم که بعد ازین کنار من باشی
دوباره لاشه ات آوار گشته مثل خودت
بیا، بیا، بیا و ببین روزگارم را
ببین که غم احضار گشته مثل خودت
برو برو برو کلام من فقط اینست
زمانه و زمان تار گشته مثل خودت
تو رفته ای و تمام غزل شده درد!
و عاشقی به افسوس بدل شده.درد!
والتماس لطیف دستانم که نرو
که بعد تو با قند دلم حل شده درد
و شاید آرزوی دلم همیشه این بوده
که حل شود این ماجرا.حل شده.درد!
چرا گلم؟چرا امید دلم؟چرا برفتی تو؟
تو رفته ای و غم دلم از ازل شده درد
سرود زندگیم دوباره گشته ناهنجار
و کار من اکنون با خودم جدل شده،درد
و من در این بیابان غریب و تنهایم
در این بیابان افسوس که،یل شده درد
تمام شعرهای دلم غزل شده،حال
تو رفته ای و تمام غزل شده درد!!!
جواب نامه ام نیامده اما به درک
تو دوستم نداری میرسد عقل ما به درک
به انتظار تو سالها نشته ام اما
تو دیر آمدی ای یار برو حالا به درک
نگاه تو روزی عاشقم شود شاید
شاید نه... حتما اما این ماجرا به درک
این شعر ها پر شدست از شاید،اگر،اما
اصلا برو نمی خواهمت به خدا به درک
بین من و تو فاصله یک عمر زندگیست
برداشتی تو فاصله ای آشنا؟ به درک
اقرار میکنم که تو را....هرگز....نه...عشق چیست؟!!!
آن عشق و شعر و گل سرخ ها به درک
گم شو اگر چه عاشقی یک درد مزمن است
گم شو برو به همان جا به همان جا به درک!!!
تو می آیی و می گویی:فردا پر از عشق است. پر از حادثه و زندگی.
به این فکر می کنم "پس، فردا کی میآید"
می گویی: می روم و فردا می آیم.
و باز هم به این فکر می کنم که فردا کی می آید. و خسته از این فکرها بلند می پرسم:
ـ فردا کی می آید ؟
ـ هر گاه من با او همسفر شوم.
ـ یعنی تو فردا را می آوری؟
ـ نه . من سوار بر اتوبوس فردایم.
ـ تا تو نیایی حرکت نمی کند؟
ـ او هر روز در رفت و آمد است. اما اگر من سوارش نشوم در ایستگاه تو نمی ایستد.
و من فکر می کنم:
"با این همه تعریف از آنجا آیا باز می گردد؟"
و تو می گویی:
ـ زمستان و پائیز و تابستان و بهار آنجا با همه جا فرق می کند.
و من باز هم فکر می کنم:
که شاید اگر بدانم کجا میروی همراهت بیایم.
بر می گردی،نگاهم می کنی و می گویی:
آن جا قلب توست.
و من به این فکر میکنم که باز هم بلند فکر کرده ام.
این صخره چه عضمتی داری.با آن سنجاقک کوچک بر سینه اش...
آسانسور منتهی به موفقیت خراب شده است اما پله ها همیشه هستند...
زندگی مانند پیانوست. دکمه های سیاه مخصوص غم ها و دکمه های سفید مخصوص شادی ها.زمانی آهنگت زیبا خواهد شد که دکمه های سیاه وسفید در کنار هم باشند...
اگه کسی تو رو اونقدر که می خوای دوست نداشت دلیل بر این نیست که تو رو باتمام وجود دوست نداره...
اگر پیراهن ما یک لکه دارد بهتر است بگوییم ۹۹ درصد آن پاکیزه است...
به تاریکی بنگر که خورشید را حیات و معنی می بخشد...

